اما دو نفر از فرزندان پيرمرد جلو دويدند و بغلش كردند. پيرمرد در حالي كه از خشــم مــيلــرزيــد و در تقـلاي هجـومـي ديگـر به سوي دختر بود، فــريـاد مـيزد: ايـن دختـر بـدبختـم كرده، پول و ثروتم را بالا كشيده، من را به روز سياه نشانده، غلط كردم زن گرفتم، اين زن نيست، بلاي جان من شده، به دادم برسيد.
دخـتــر جــوان هـم بـا چهـرهيـي برافروخته از ميان جمع خودش را به پيرمرد رساند و فرياد زد: تو زن مـيخـواستـي بـراي چـي، پيـرمـرد لرزان خجالت بكش و پيرمرد كه از آتـش خشـم بـيتـاب شـده بـود بار ديـگـر به طرف دختر هجوم برد تا عصايش را به سر او بكوبد اما افسر پرونده هر دو را به آرامش دعوت كـرد و هـر دو را بـه شعبه بازپرس راهنمايي كرد. پيرمرد كه همچنان فــريــاد مـيزد و نـاسـزا مـيگفـت، عصازنان به راه افتاد در حالي كه دو فـرزنـدش زيـر بـازوهايش را گرفته بودند تا به زمين نيفتد.
افـسـر پـرونـده ، پرونده را به نزد بازپرس برد تا به ماجراي اين ازدواج شگفتآور رسيدگي شود. بازپرس خجسته ابتدا از پير مرد به بازجويي پرداخت.
چند سال داري پدر؟
70 سال از خدا عمر گرفتهام.
با اين دختر جوان چه نسبتي داري؟
آقاي بازپرس، چند ماه پيش توسط يكي از بستگانم با اين دختر آشنا شدم و به او پيشنهاد ازدواج دادم.
اين دختر خانم چند سال دارد؟
بيست و پنج سال قربان.
چطور راضياش كرديد كه با شما ازدواج كند؟
از مـن 100 ميليون تومان مهريه خواست ، من هم قبول كردم. بعد گـفـت بـايـد يـك آپـارتمان به نامش بـكنـم، مـن هم قباله يك خانه را به نامش كردم.
بعد با هم ازدواج كرديم. اما از هـمــــان اول زنـــدگـــيمـــان بـنـــاي ناسازگاري را گذاشت، مرتب بهانه ميگرفت و هيچوقت هم در منزل نميماند، مرتب به گشت و گذارش ميرسيد اگر هم اعتراض ميكردم، داد و بيداد راه ميانداخت، بعضي روزها هم كتكم ميزد.
يك روز گفت: «بايد من را به ماه عـسل ببري.» من هم قبول كردم. رفـتيـم مشهـد. يـك شـب توي هتل خوابيده بودم كه ديدم يك پسر جوان به من هجوم آورد.
چاقويي درآورد و گفت هر چي پول داري تحويل بدهم. نگو، پسره بـا اين دختر همدست بوده و با هم قرار و مدار گذاشتهاند كه مرا لخت كنند. ايــن پـســر بـه زور از مـن بيسـت ميليون تومان پول نقد و چند تا چك گرفت، بعد هم تهديدم كرد كه اگر 100 مـيليـــون مـهـــريـــه دخـتـــره را پرداخت نكنم مرا ميكشد. آقـاي بـازپـرس ايـن دختـر اصلاص عاطفه و محبت ندارد، فقط بخاطر ثــروتـم بـا مـن ازدواج كـرده، ديگـر حاضر به ادامه زندگي با او نيستم و ميخواهم طلاقش بدهم.
پيرمرد گفت: «دختره، بعضي از روزهـــا بـــه مـــن چـنـــد قــرص خوابآور ميداد و وقتي بيهوش مـيشدم با همين پسره پولهايم را ميدزديدند. بـــازپـــرس دادســرا سـپــس بــه بــازجــويــي از همسـر وي بـه نـام «معصومه» پرداخت ولي او منكر گفتههاي پيرمرد شد. در پــايــان تـحـقـيـق، بـازپـرس دسـتـور دستگيري پسر جوان را كــه بــا هـمــدسـتــي معصـومـه بـه اخـاذي از پيـرمـرد پرداخته بود، صادر كرد.

 نسخه قابل چاپ

 اين خبر را برای دوستتان ارسال نماييد!
اين خبر در صفحه(های)
متفرقه بايگانی شده است.
بازگشت